تبليغاتX
جزيره سكوت

جزيره سكوت

نامه ای به هیچکس

نامه ای به . . .

دیروز هجوم مردمان شهرم را برای تحویل نامه هایشان به کارمندان ادارات دولتی دلم را به درد آورد. نمی دانم مردم رنجدیده همشهریم تاوان چه چیزی را پس میدهند.جاخوردم. راهروهاواتاق های مدرسه تازه ساز دورمیدان فرشید مملو از زن ومردو پیروجوانی بود که از شهر وروستا با کاغذنوشته هائی در دست از سروکول یکدیگر بالا می رفتند تا نامه را به دست کارمندانی برسانند که برای همان مردم در روزهای دیگر تره هم خرد نمی کردند. آنها که زرنگتر بودند البته درپی کانالی یا آشنائی یا واسطه ای تا نامه را مستقیم به دست خودت بدهند والتماس دعائی برای توجه وپیگیری. نامه درخواست وام یا شغل یا جهیزیه یا بخشش مبلغ قبض ووام یا مسکن و . . . 

کسی نبود که ننالد. هرکس آنجاآمده بود مشکلی داشت و شنیده بود با نوشتن نامه می تواند مشکلش را به رئیس جمهور بگوید. تصور مردم شهر کوچک ودوست داشتنی فراموش شده ام از رئیس جمهور یعنی کسی که صاحب بند کیسه دلارهای نفت است وبه هرکه بخواهد می تواند بذل وبخشش کندو کسی هماورد وجلوددارش نیست مگر شاید به قول سرباز دم در مدرسه یا آنانکه سیاسی تر بودند خاندان رفسنجانی!! شما البته با این سازوکار سرخوشانه کل صورت مسئله را پاک کرده اید. سیستم وساختار ناکارآمد اداری وسازمانی وتصمیمیات بدون منطق ودلیل واجرای برنامه هاوطرح هائی که تبلیغ واغراق در موردش می شود خروجی کاربردی ندارد که اگرداشت حالا شاهد انبوهی از مردمان ستمدیده نامه به دست نبودیم که . . . گاه باخودم فکر می کنم شاید انتظار امثال من خیلی بالاست اما این روند تکراری تلاش وناکامی را نمی توانم هضم کنم. عبارت دورچهارم سفرهای استانی برای من چیزی شبیه تورهای مسافرتی ست که هرچند وقت یکبار جماعتی به منطقه ای هجوم می برند تا سیر وسیاحتی کنندو درمورد شما البته سخنرانی های تکراری وبی نتیجه برای مردم ازهمه جا بیخبر خسته!

واقعیتی ست که لفظ کلی مردم چیزی از تفاوت ها وتعارضها و تلاطم های بطن اجتماع را بروز نمی دهد. تبعیض وبیعدالتی برای هر قشری از مردم روستا وشهر یا بالا شهر وپائین شهر یا کلانشهرها وشهرستانها معنای خاصی دارد. همانطور که بهره مندی اقتصادی وعقائدوتحلیل های سیاسی ونحوه دینداری و مسائل فرهنگی جاری در زندگی روزمره هرکدام گوناگون ومتفاوت است. این است که دولت هاوحکومتهاحتی در دموکراسی های حقیقتن آزاد با آرای بسیار بالا هم فارغ از نگرش ایدئولوژیکشان نمی توانند نماینده تک تک نفرات اجتماع باشند. امااین اصلن دلیل خوبی نیست برای بی توجهی وحتی نفی وطرد قشرها وطبقاتی که از نگرش وایدئولوژی رسمی وحکومتی فاصله دارند وتعارض. سانچوپانزاواربا دادن وعده قطع دستان مفسدان اقتصادی وآوردن نفت سرسفره مردمان زحمتکش ونابرخوردار کشورم جلو امدی اما یکسره درتوهم وعده های تبلیغاتی ات گمشدی واکنون حتی سینه چاکانت هم با اکراه وگاه سرافکندگی طرفداریت را می کنند.

برنامه های سیاست خارجی ات هم که آش شله قلمکاری شده است که کسی از آن سردرنمی آورد. آنهمه ناز وغمزه ونامه وپیغام وپسغام وسخنرانی های خواب آوربی پایانت در نیویورک اندکی هم افاقه نکردبرای نرم کردن دل شیطان بزرگ! تا اینکه در دانشگاه کلمبیا با لقب دیکتاتور کوچک بدرقه ات کردند.تاخت وتازت به اسرائیل تنها به نفع تندروترین دولت راستگرای صهیونیست تمام شد تا مظلوم نمائی کند و دوربیفتد در سازمان های بین المللی وکل جنایاتش را توجیه کند ومخفی. اخیرن هم که با دادن عنوان بیداری انسانی به بهار کشورهای عربی جناح ها وگروه ها ونهادهای طرفدارت را درداخل نظام به سخره گرفتی وککت هم نگزید.

خوب برای اشخاص زیادی ناکامی ات از همان آغاز عیان بود نه با پیشگوئی که بعضی اطرافیانت در آن یدطولائی دارند بلکه در به کاربردن عقل وکارشناسی برای اداره کشور. نمی توانم ازکنارت بی تفاوت بگذرم ونادیده ات بگیرم مثل برخی مردمان کشورم که گاه مخالفتشان به نفرت تبدیل شده است. رئیس دولت شدنت دقیقن همزمان شد با ظهور نیروی جوان تحصیلکرده ومتخصص نسل انبوه دهه شصت ورسیدنش به اوج شکوفائی وتوانائی برای خدمت به کشور عقب مانده اش.

 نسل من تمام تلاشش را انجام می دهد تا شاید تاثیری بگذارد وجلوگیری کند از فروپاشی اقتصاد واخلاق وصنعت وتولید وفرهنگ ودین اما . . .

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 مهر1390ساعت 21:7  توسط حامد  | 

پائیز

 

برش اول

پائیز فصل توست. باابرهائی که سرگردانندو زمین هلاک قطره ای اشک.

برش دوم

دود می رقصد جلوی چشمانم ومحو میکند نگاهت را. عطرت پخش شده است لای شاخ وبرگ های پائیز وچقدر سبکم زیرباران.

برش سوم

 جائی برای گریز نیست جز میان برگ های رنگارنگ درختان خزان زده خیس ونسیم سردی که لای شاخه های خشک آواره است.

برش چهارم

انگار تنهائی مایه حیات است و سکوت نشانه حیات.

برش پنجم

امان از دستت. شوخی کوچکی به تراژدی بزرگ بدل می شودو بهانه بینهایت است برای نماندن اگر جائی برای رفتن داشتی جز آغوش سرد خاک.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 مهر1390ساعت 12:18  توسط حامد  | 

طلای سبز

 

پائیز که میرسد و رنگ درختان به زردی میزند; دستان باغداران تویسرکانی سیاه سیاه است. درخت پرابهتی ست گردو. چنانکه ازدوربابرگهای پهن وتنه محکم و ارتفاع بلندش دربین درختان دیگرپادشاهی می کند. برای شهرستانی که نه صنعت دارد ونه جاده وامکاناتی برای جذب گردشگرونه استعدادی برای جذب سرمایه گذار تنها پناه اهالی اش همین درخت گردوست که سالی گرفتارکم آبی ست وسال دیگر سرمازده وسیاه. سالی بازار پرمی شود ازگردوهای سفید وآبکی چینی واوکراینی وقیمتش می افتد وسالی دیگر گرفتاربی کفایتی مسئولینی که برای بازاریابی وصادراتش از همدان هم نمی توانند فراتر بروند.

پائیز که میرسد پوست سبزگردو سیاه می شود و وقت ((گردوتکانی))ست. زودتربتکانی هسته اش هنوز آب دارد وجانیفتاده واگرهم دیربتکانی مغزش سیاه می شود. تکاندن گردو کاربسیارسخت وهراس آوری ست. درختهای بسیار بلند مسن با شاخه های نامنظم وباغداری که باید تعادل خودرا به همراه نیزه بلندوسنگینی که دردست گرفته روی این شاخه ها حفظ کند. چند نفری هم البته زیردرخت پی دانه های پخش وپلای گردو لای علف ها هستندوبا ولعی شیرین داخل گونی میریزند.  

پائیزکه میرسد جنب وجوشی ست در شهر. گردوهای مغز شده جلوی مغازه ها پخش می شود تا خشک شود ومسافران راجذب کند. خریداراها هریک باپیشنهاد قیمتی نیسانهای پرازگونیهای گردو را درمیدان محاصره می کنند. بعضی می خرند و مغزش می کنند وبعضی انبارش می کنند برای زمستان وبهار که کمیاب می شود وقیمتش بالا می رود.

پائیزکه میرسد ابرها کم کم پیدایشان میشود اما نمی بارند .ازگوشه ای می آیند وبی سروصدا محو می شوند.     

 

+ نوشته شده در  جمعه 1 مهر1390ساعت 8:15  توسط حامد  | 

فضای مجازی

 

خدمت که بودم تصمیم داشتم بگذارم کنار وبلاگ نویسی رو.

چند تادلیل داشت ومهم ترینش این بود که دسترسی درست وحسابی به اینترنت نداشتم. اما دلم نمی اومد همین روزنه کوچک به جهان مجازی رو از دست بدهم. این ده سالی که با اینترنت سر کردم با دنیای عجیب  پیچیده وبدون مرزی روبرو بودم .

 اوائل هرکس پایش به فضای مجازی باز می شد به سرعت IDیاهو می ساخت و شروع می کرد به چت. بی وقفه وبدون لحظه ای Off شدن . درکنارش مرور سایت های اولیه که مصیبتی بودند در نوع خود از نظر طراحی ومثل همیشه عده ای به دنبال چیزهائی در دنیای مجازی می رفتند که دستان قدرت وسنت آنها را منع کرده بود در عالم واقع .

سیاست مجازی درحال متولد شدن بود ومهمتر ازآن زندگی مجازی. دراندک زمانی حجم انبوهی ازاطلاعات در اینترنت قابل جستجو بود. مدتی بعد تب چت ومسنجر آرام فروکش کرد و جایش را به ایجاد وبلاگ ووبلاگ نویسی داد . وبلاگ با ایجاد محتوای ماندگاروتاسیس سایت فروم های بیشمار با قابلیت نظر دهی وارتباط با مخاطب نوشته ها دریچه ای دیگر در اینترنت گشود. وبلاگ نویسی به سرعت پیش می رفت. دستان بازدارنده قدرت از آن دور بود ونیاز به تائید یا رد هیچ مرجع قدرتی نبود تانوشته هایت را با خواسته هایش مطابق کنی. کاری که از دست قدرت برمی آید تنها ف.ی.ل.ت.ر! کردن است که درمقابل توانائی فنی نسل دنیای مجازی فقط یک سرگرمی ست. سرعت تحولات اما انقدر زیاداست که چندسالی است در اینترنت همه این ایده ها جایش را به شبکه های اجتماعی داده است. زندگی مجازی اینک به شدت در فیسبوک وتوئیتر و . . . جریان دارد.

ازهمان ابتدا با چت کردن وکاربا مسنجر مشکل داشتم. تو کتم نمی رفت بروم بنشینم پای اینترنت برای نوشتن چیزهائی که از گفتگوهای مجازی هم ناپایدارتر است آنهم با کسی که تنها نام آیدی بی سروتهی داشت .جملاتی که جائی ثبت نمی شد وکسی سراغش نمی رفت واغلب سرشار سادگی ورذالت وعاری از حقیقت بود.

شبکه های اجتماعی ار جمله فیسبوک وتوئیتروبالاترین اما حکایت جدیدی هستند. هر کاربر با هویت مشخص وبا اشتراک گذاشتن اختیاری اطلاعاتی شامل موقعیت ومشخصات فردی وشخصی . . . وارد ارتباط با مجموعه ای از دوستان وهمشهریان وهمفکران خود می شود که فاصله ها ومحدودیت های فضای واقعی را درمی نوردد .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 مرداد1390ساعت 21:8  توسط حامد  | 

روز شکفتن

 

 به مناسبت سالمرگ شاملو

روزی ما دوباره کبوتر هایمان را پیدا خواهیم کرد
         و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت .
روزی که کمترین سرود
                               بوسه است
و هر انسان
                برای هر انسان
                                     برادری است
روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند
قفل
      افسانه یی ست
وقلب
        برای زندگی بس است .
روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است
      تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی.
روزی که آهنگ هر حرف
                                 زندگی ست
تا من به خاطر آخرین شعر رنج جست و جوی قافیه نبرم
 روزی که هر لب ترانه یی ست
                 تا کمترین سرود ، بوسه باشد .
روزی که تو بیایی برای همیشه بیایی
                و مهربانی با زیبایی یکسان شود .
روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم . . .
                        و من آن روز را انتظار می کشم
                                      حتی روزی که دیگر نباشم . . .

  شاملو

+ نوشته شده در  یکشنبه 2 مرداد1390ساعت 23:32  توسط حامد  | 

جنگ من با ماشین

 

جنگ من با ماشین - وودی آلن

برگردان: محمدرضا بنی صدر

  سال‌ها پیش‌ در جستجو‌ی کار به هالیوود رفتم. راستش، در نیویورک تایمز آگهی‌ای دیده بودم که نوشته بود، "یارویی برای کارگردانی کلئوپاترا بطور نیمه وقت مورد نیاز است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 27 تیر1390ساعت 12:9  توسط حامد  | 

تلخی بی پایان

 

هنوز به خاطر دارم شش سال پیش را. همین روزها بود که چهره ای ناشناخته وتوده پسند نامزد انتخاباتی شد که بزرگانی از محافظه کاران واصلاح طلبان تمام توان خود را صرف برنده شدن در آن می کردند. اماهمای سعادت ریاست دولت برشانه مردی کوچک اندام نشانده شد تا هاشمی را به زیر بکشدوعدالت رابر صدر بنشاند. اغلب گروه های سیاسی خودراکنار کشیده وانتخابات را تحریم کرده بودندومحافظه کاران سنتی ومدرن حاضرنشده بودند از اوپشتیبانی کنند. کانون های نهان قدرت  اما کار خودرابه خوبی به سرانجام رساندند. اوآمد تاطرحی نو دراندازد. مردمان محرومی که در خواسته های سیاسی اصلاح طلبان برای خود عدالت اقتصادی نمی دیدند و ترویج دموکراسی را تنها رواج ابتذال وبی بندوباری وهرزگی فرهنگی می پنداشتند حامیان خاموش اوشدند. برای آنان همین رای دادن در انتخابات ها کافی بود و اهمیتی نداشت چرا گروه های سیاسی اصلاح طلب مدام روش تائید صلاحیت نامزدها ونحوه برگزاری انتخابات را برنمی تابند. آنها نان وعدالت می خواستند وچندان درقید دموکراسی نبودند.فاجعه آن بود که اغلب گروههای سیاسی واجتماعی هم انتخابات را در چارچوب قانون اساسی ونظام بی فایده می دانستند و  راهبرد مشخصی هم برای جبران انفعال ناخواسته شان نداشتند.همه بهت زده بودند. کسی باور نمی کرد. محافظه کاران ذوق زده شده بودنداما او از همان ابتدا مرزهایش را با آنان مشخص کرد. 

دوسال پیش محافظه کاران  با چشمانی گریان ونگران به استقبالش رفتند. حالادیگر بچه های خردسال کوچه ها هم نامش را شنیده بودند. ازدورافتاده ترین مناطق ایران سردرآورده بود. وعده های بلندپرورزانه داده بود. پروژه های بیشمار لوله کشی آب وساختن جاده های روستائی راانجام داده بود اما با همه تبلیغات سنگینی که حولش می چرخید ومصاحبه ها وسخنرانی های جنجالی که هر روزترتیب می داددر مورد انرژی هسته ای یا محو اسرائیل یا شعار ساده لوحانه ((ما می توانیم)) بازهمچنان کمیت اسبش می لنگید. هنوز کسی از نخبگان ودانشجویان واساتید تا فعالین سیاسی وفرهنگی  برایش تره هم خرد نمی کردو تنها همان کانون های نهان وعیان قدرت برایش هورا می کشیدند وغمزه هایش را نادیده می گرفتند چراکه توانسته بود حداقل طبقه محروم اقتصادی را طرف نظام نگهدارد وناله وجیغ چهارتا روشنفکر غربزده ناراضی را خاموش کند!!!

قراربود چهارسال دیگربماند وبه غرب وشرق واسرائیل بتازدومستضعفین را به نان ونوائی برساند. امااینبار پرده ها بالازده شده بود.دیگر تحمل ها طاق شده بود ازاین همه بی برنامگی و رکود وشعار. موافقانش اما همچنان امیدوار بودند به معجزه نفت. او قراربود دزدگیر اقتصادی باشد با اطرافیانی که خود پرونده های قطور داشتند وپول های بی حساب وکتابی که معلوم نبود کجارفته ! برطبل مردمی بودنش کوبیدند تاپنهان کنند تکروی ومستبد بودنش را. پنهان کنند ناتوانیش را برای حل مشکلات کشوری که وی می خواست یک تنه برای همه آنها خود راه حل ارائه دهد وتصمیم گیری کند. او نمی خواست تدارکاتچی بماند.

مثل همیشه بحث ها حول تحریم یا شرکت می چرخید.همه متفق القول بودند که دیگر باید کاری کرد. ازجناح های منتقددرون نظام طرفدار هاشمی یا اصلاحات تا معترضان اخراج شده ملی مذهبی ونهضت آزادی تا اپوزیسیون لیبرال وچپ خارج نشین شده. جوانان وزنان ودانشگاهیان . کارمندان وکارگران .فعالان فرهنگی وهنری.قضیه امابه همین سادگی نبود. محافظه کاران سنتی ومدرن ونومحافظه کاران انتخاباتی می خواستند بی سروصدا تا دربیاورند نام دلخواهشان را از درون صندوقش. اما اغلب مردم سودای دیگر در سرداشتند .

سید آمد ورفت. شیخ اما آمد وماند و به دنبالش میر هم آمد.

صحنه به کارزاری تمام عیاربدل شد.او مدام عملکرد تمام دوران انقلاب را زیر سوال می برد اما همچنان محبوب کانون های قدرت بود. نقدهای سنگینی می شنید وهجمه های بی امانی را تحمل می کرد. شور وشعوری در چهره شهرها نمایان شده بود. اینبار دیگر همه امیدوار بودند. تبلیغات وبحث وگفت وگو سطح شهر را زنده کرده بود. موجی بود که هیچگاه به ساحل نرسید .در شهرهای کوچک ولی قصه چیز دیگری بود. مجاب کردن مردم شهرستانها کار آسانی نبود. آنها اورادرهیبت  ناجی ازجنس خودمی دیدندوبرایش دعا میکردند ومدام می گفتند باند هاشمی سرش را زیر آب می کند. دکتر برای آنها قهرمان بود. 

دراین میان اما هنوز چیزی کم است .انگار عادت کرده ایم دست روی دست بگذاریم تا انتخاباتی فرابرسد واندک مجالی برای بحث های سیاسی باز شود وسرآخر دولتی برسرکارآید وبه باد دهد تمام آرمان ها وآرزوهایمان را. دولت محوری مسیری ناکام برای جنبش دموکراسی خواهی درایران است. تسخیر دولت تنها برای سیاسیون نزدیک بینی اهمیت دارد که برایشان بازی های سیاسی ارجح است برتوسعه نهادهای مدنی و پویا کردن عرصه عمومی که پشتیبان اصلی دولت اند در شرایط فشاروهجمه از سوی کانون های قدرت وپایگاه ایستادگی ودفاع از دموکراسی درهرشرایطی .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 تیر1390ساعت 23:32  توسط حامد  | 

مرثیه درخت

 

  شعر زیر را سایت روز منتشر کرده .

سروده ای از محمدرضا شفیعی کدکنی در بزرگداشت دکتر محمد مصدق به بهانه صد و بیست و نهمین سالروزمیلادش . 

مرثیه درخت

ديگر كدام روزنه ديگر كدام صبح
      خواب بلند و تيره ي دريا را آشفته و عبوس تعبير مي كند ؟

 دکتر مصدق

 من
     مي شنيدم از لب برگ اين زبان سبز
      در خواب نيم شب كه سرودش را در آب جويبار بدين گونه شسته بود
                    در سوگت اي درخت تناور اي آيت خجسته ي در خويش زيستن
ما را حتي امان گريه ندادند
    من اولين سپيده بيدار باغ را آميخته به خون طراوت در خواب برگ هاي تو ديدم
     من اولين ترنم مرغان صبح را بيدار روشنايي رويان رودبار در گل افشاني تو شنيدم
     ديدند بادها كان شاخ و برگ هاي مقدس اين سال و ساليان كه شبي مرگ واره بود
      در سايه ي حصار تو پوسيد
ديوار
    ديوار بي كراني تنهايي تو
         يا ديوار باستاني ترديدهاي من
            نگذاشت شاخه هاي تو ديگر در خنده ي سپيده ببالند
حتي نگذاشت قمريان پريشان
اينان كه مرگ يك گل نرگس را يك ماه پيش تر آن سان گريستند
              در سكوت ساكت تو بنالند
گيرم بيرون ازين حصار كسي نيست گيرم در 
           ان كرانه 
                نگويند كاين موج روشنايي مشرق 
                      بر نخل هاي تشنه ي صحرا 
                            بمن عدن يا آبهاي ساحلي نيل
                                                                    از بخشش كدام سپيده ست
اما من از نگاه آينه هر چند تيره و تار شرمنده ام كه :
                                      آه در سوگت اي درخت تناور اي آيت خجسته ي در خويش زيستن
  باليدن و شكفتن در خويش
                     بارور شدن از خويش

     در خاك خويش ريشه دواندن
   ما را حتي امان گريه ندادند
      

+ نوشته شده در  سه شنبه 31 خرداد1390ساعت 23:17  توسط حامد  | 

خرداد تلخ

مطمئن نیستم خیلی از سطر نوشته های پیش رو.

شاید دردلی باشد در فضائی بی مخاطب و تاریک یا پژواکی نهان از اعماق کوچه های پریشان ذهنم برای کسی که از سیاست گریزان است اما به هرچیزی نگاه می کند شوربختانه به سیاست پیوندی پیدا می کند هر چند پنهان . بهرحال موضوعاتی هست که روح را آتش می زند ودرخاکستر آرمان های دود شده آنچه می روید گل سرخ خوشرنگ امید است هر چند پژمرده وشکسته .

هنوز برای جوانانی در سن من زود است که کناره بگیرنداز رویدادها وخودشان را به دست سرنوشت بسپارند اما سپردیم وچقدر دست خالی هم . خیلی زود لمس کردیم تیغ تیز واقعیت را . پدرانمان این راه را رفته اند اما آنها پوست کلفت تر بودند . انقلاب برایشان وحی منزل بود و برای ما انتخابات . دوران انقلاب دوران چریک های انقلابی وتظاهرات واعتصاب وجنگ مسلحانه بود. آنها می خواستند با زیرورو کردن حکام طرحی نو در اندازند ولی ما در صندوق رای به دنبال آرزوهای سرکوب شده مان می گشتیم . به فلانی رای دهید چون چنین است وچنان . . .  چپ است یا راست . محافظه کار است یا اصلاح طلب .قرار است کمی آزادیها را بیشتر کند ویا مردم گرسنه را از پول نفت سیراب کند. آنها پی جامعه بی طبقه توحیدی و اسلام ناب و استقلال وعدالت از راه انقلاب وسرنگونی دیکتاتور و واژگونی استبداد و مابه دنبال اندک مجالی برای نفس کشیدن وانتقاد کردن از چند مدیر مملکتی بی خاصیت وجابجائی مسئولان ارشدو کمی آزادی  بیشتر با برگ رای . اما هگل گفته بود هر تزی همزمان آنتی تز خودراهم بارور میکند . انقلاب اخراجیهای خونین خود را داشت . استقلال تبدیل شد به بیگانه هراسی و اجنبی ستیزی و آزادی پس از واژگونی دیکتاتور چند صباحی بیش نورافشانی نکرد وغول چراغ جادو برایمان همان مناسبات استبدادی را بازتولید کرد گیرم از زاویه ای متفاوت با گفتمانی پر مدعاتر و روش هائی جدیدتر. جمهوری جان نگرفت چراکه مردم همچنان رعیت نگه داشته شدند وصغیر . جنگ شد وپای تمامیت ارضی کشور در میان بود . ایستادیم آنچنان که باید اما نقد دلسوزان برای اتمام جنگ نشنیده گرفته شد. اکنون گفتمان کمونیستی وسوسیالیستی به کما رفته است و درگوشه کنار جهان مدام دم از دموکراسی و حقوق بشر و اقتصاد بازارآزاد وسرمایه داری وانتخابات زده می شود وما در این زمانه رشد کردیم. صندوق رای برایمان کعبه آمال شده است .قرار است اراده مان را از درون آن تحمیل کنیم واوضاع را سروسامان بدهیم . خشونت نورزیم وانقلابی بازی نکنیم .مسالمت آمیز و بدون تحریک و آشوب راه را باز کنیم برای رشد وتوسعه کشور . اما افسوس .  .  .

نمی گویم باید دست روی دست گذاشت و تماشا کرد و رنج کشید . نمی گویم تادیر نشده باید همه چیزرا زیرورو کرد وجلو رفت . درکشوری که تقریبن همه چیز دولتی است یا با واسطه ای به دولت وصل می شود و دولت بخش کوچک اما مهمی از حاکمیت و حاکمیت ضامن بقایش درآمدنفت است باید بسیار سنجیده قدم برداشت . تدبیرها داشت و شرایط ها وزمینه ها فراهم کرد وگرنه هر حرکت مترقی به سرعت ضد خودش را باقدرتی بیشتر در مقابلش خواهد داشت و تبعن زمین گیر خواهد شد . اینک می دانیم همه چیز انقلاب نیست . همه چیز از صندوق رای بیرون نمی آید . تنها روش مدام دولت پی دولت جابجا کردن نیست . در جامعه ای که نخبگانش فاصله ای معنادار با متن مردم پیداکرده اند ومردم کماکان توده وار در مناسبات حضور پیدا می کنند باید به فکر راه چاره ای دیگر بود .

 باز خردادی خونین . برگزاری مراسم ختم در مسجد دیگر نه آشوب تلقی شود ونه مستمسکی برای اعتراض اما همین را هم دریغ کردند برای سحابی ها . نمی دانم شاید ما در کشوری مذهبی زندگی نمی کنیم که برگزاری مراسم ختم هم ممنوع باشد .

پارسال بود که کتاب "سه هم پیمان عشق" را از نمایشگاه موفق شدم بگیرم چون نویسنده اش هدی صابر بود . چندی پیش بود که مجله چشم انداز ویژه نامه ای برای جهان پهلوان تختی درآورد با کوشش هدی صابر . باچه ولعی خواندمشان . حالا براثراعتصاب غذا درزندان وعدم درمان به موقع دستش از دنیا کوتاه شد . روحشان شاد .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 خرداد1390ساعت 23:58  توسط حامد  | 

تسلیت

 

 

عزت ایران زمین پر کشید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 خرداد1390ساعت 10:56  توسط حامد  |